۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه

خستگی

هر روز دارم خسته تر می شم. یه جمله با بار منفیه. می دونم. باید همیشه مثبت بود . می دونم .
نمی دونم شاید با اینکه هر روز با خودم می گم " لیوان رو زمین بذار" اما هر روز دارم علاوه بر نگه داشتن لیوان اونو پرتر هم می کنم.
شاید زیادی پشت گوش انداختن مشکلات هم مشکلیه که تو یه زمانهای خاص خودش رو نشون می ده.
الان به تنها چیزی که فکر می کنم یه ساحله یا یه کویر .
هیچی این روزا مثل عقرب گیری زمان بچگی واسم مفید نیست (جنوبی ها خوب می دونن چی می گم).
احتمالا اولین کاری که تو عید خواهم کرد اینه که یه عالمه آب ور می دارم و می رم بیابون عقرب بگیرم.

سال بدی بود واسم همراه با یه کوله بار تجربه..... به درد کسی هم می خوره ؟!

هیچ نظری موجود نیست: